چند وقته که اینجا داره خاک می خوره ، شاید نزدیک به یک سال ...
دلیلش هم شاید بیحوصلگی من بوده ، شاید که نه حتما !!!
بی مقدمه میرم سر چند تا جمله :
1- زندگی شر است! برای آنکه رنج مایه و حقیقت اصلی آن است و لذت فقط امری منفی است و عبارت است از فقدان رنج و به قول ارسطو، مرد خردمند در جستجوی لذت نیست، بلکه در بند رهایی از غم است .
2-ایمان هرچه پنهان تر است، پاک تر است و عشق هر چه در پناه کتمان مخفی تر است، زلال تر است!
3- پر ارزش ترین قسمت من همین تاریکی، همین سکوت بوده!
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 5 بعد از ظهر  توسط سخنگو
|
بعد از ماه ها سلام !
امیدوارم روزگار بر وفق مرادتان باشد ، نخست از این وقفه چند ماهه عذرخواهی می کنم و سپس بدون مقدمه می روم بر سر یک مطلب جالب
مطلبی را که در این پست قصد دارم بزنم ، قسمتی از یکی از نامه های فروغ فرخزاد به همسرش پرویز شاپور است که از کتاب اولین تپش های عاشقانه قلبم انتخاب شده و یک سری از خصوصیات فروغ را به ما نشان می دهد ، امیدوارم از خواندن آن لذت ببرید
پرویز من نمی دانم تو در این باره چه فکر می کنی ولی من همیشه دوستدار یک زندگی عجیب و پرحادثه بوده ام ، شاید خنده ات بگیرد اگر بگویم من دلم می خواهد پیاده دور دنیا را بگردم . من دلم می خواهد توی خیابان های مثل بچه ها برقصم ، بخندم و فریاد بزنم ، من دلم می خواهد کاری کنم که نقض قانون باشد .
شاید بگویی طبیعت متمایل به گناهی دارم ولی این طور نیست من از این که کاری عجیب بکنم لذت می برم .
من دلم می خواهد این لفظ "باید" از زندگی دور شود . باید این کار را بکنی ، باید این طور لباس بپوشی ، باید این طور راه رفت ، باید این طور حرف زد ، باید این طور خندید ...
آه همه اش باید ....
همه اش سلب آزادی و محدودیت !!
چرا باید ؟
می دانم که به من جواب خواهند داد زیرا قوانین اجتماع اجازه نمی دهد که طور دیگری رفتار کنی اگر بخواهی برخلاف دیگران رفتار کنی دیوانه و احیانا جلف و سبک سر خطاب خواهی شد . من نمی فهمم این قوانین را چه کسی وضع کرده . کدام دیوانه ای بشر را به این زندگی تلخ و پر از رنج محکوم کرده
پ.ن : توصیه می کنم حتما این کتاب را خریداری فرمایید
پ.ن2 : اگر از دوستان خوش ذوق کسی احساس می کند می تواند در این وبلاگ همکاری کند ، در قسمت نظرات اعلام کند
مانا باشید ...
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 3 بعد از ظهر  توسط سخنگو
|
سال نو مبارك ...
باز هم همان حرف هاي كليشه اي ؛ "
اميدوارم سال خوب و خوشي رو در پي داشته باشيد "
حرف زيادي براي گفتن ندارم ، اما برايتان يك داستان زيبا مي گذارم اميدوارم كه لذت ببريد :
سگ دانا
يك روز سگ دانايي از كنار يك دسته گربه مي گذشت .
وقتي كه نزديك شد و ديد كه گربه ها سخت با خود سرگرم اند و اعتنايي به اون ندارند ، وا ايستاد .
آنگاه از ميان آن دسته يك گربه ي درشت و عبوس پيش آمد و گفت : اي برادران دعا كنيد ؛ هرگاه دعا كرديد و باز هم دعا كرديد و كرديد ، آنگاه يقين بدانيد كه باران موش خواهد آمد .
سگ چون اين را شنيد در دل خود خنديد و ار آن ها رو برگرداند و گفت : اي گربه هاي كور ابله ، مگر ننوشته اند و مگر من و پدارنم نداسته ايم كه آنچه به ازاي دعا و ايمان مي بارد موش نيست بلكه استخوان است .
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
خوش باشيد
+ نوشته شده در پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 10 بعد از ظهر  توسط سخنگو
|
سلام دوستان عزیز
امروز با معرفی یک کتاب فوق العاده به نام ٬ نامه های خط خطی نوشته ی عرفان نظر آهاری در خدمتان هستم . چند روز پیش که در کتاب فروشی ها پرسه میزدم ناگهان به کتابی برخورد کردم که بر روی جلد آن این مطلب نوشته شده بود :
این روزها ٬ آدم ها سرشان شلوغ است . کسی حوصله خدا را ندارد. کسی حال او را نمی پرسد . کسی برایش نامه نمی نویسد ٬ اما تو این کار را بکن . تو حالش را بپرس . تو چیزی برایش بنویس . ساعت هایت را با او قسمت کن . ثانیه هایت را هم ...
با این متن دلنشین جذب کتاب شدم و با خواندن چند خط اولیه آن تصمیم گرفتم کتاب را خریداری کنم. کتاب بسیار زیبایی بود ٬ توصیه می کنم حتما آن را خریداری نمایید .
می توانید از طریق این لینک هم کتاب را به صورت اینترنتی خریداری نمایید
و اما جند خط اول کتاب :
خدایا ! من همانی هستم که وقت و بی وقت مزاحمت می شوم ٬ همانی که وقتی دلش می گیرد و بغضش می ترکد ٬ می آید سراغت . من همانی ام که همیشه دعاهای عحیب و غریب می کند و چشم هایش را می بندد و می گوید : من این حرف ها سرم نمی شود . باید دعایم را مستجاب کنی .
همانی که گاهی لج می کند و گاهی خودش را برایت لوس می کند . همانی که نمازهایش یکی در میان قضا می شود و کلی روزه نگرفته دارد. همانی که بعضی وقت ها پشت سر مردم حرف می زند گاهی بد جنس می شود البته گاهی هم خود خواه ٬ گاهی هم دروغگو و حالا یادت آمد من کی هستم؟
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 3 بعد از ظهر  توسط سخنگو
|
سلام دوستان خوبم
امروز وقتی دست داد و توانستم نظرات وبلاگ را از اولین پست تا آخرینشان را نگاهی بیاندازم . بعضی از این نظرات حاوی جملات زیبایی بود که قصد دارم این جملات را در این پست بیاورم . امیدوارم که از خواندن آن لذت ببرید .
قبل از این که دوباره فراموش کنم یادآور می شوم برای استفاده راحت تر از وبلاگ از آرشیو موضوعی که در سمت راست وبلاگ قرار دارد استفاده کنید
1- جمعه 19 آبان 1385 فرستاده شده به وسیله جلال :
تويي خورشيد بي سرد سردم
بهاري بي نفسهاي تو زردم
به دنبالت تمام آسمان را
ستاره در ستاره مي نوردم.
2- پنجشنبه 3 اسفند 1385 فرستاده شده توسط ربکا :
زبانم را نمی فهمی٬ نگاهم را نمی بینی
ز اشکم بی خبر ماندی و آهم را نمی بینی
سخنها خفته در چشمم٬ نگاهم صد زبان دارد
سیه چشما! مگر طرز نگاهم را نمی بینی؟
سیه مژگان من! موی سپیدم را نگاهی کن
سپید اندام من! روز سیاهم را نمی بینی؟
پریشانم٬ دل مرگ آشیانم را نمی جویی
پشیمانم٬ نگاه عذر خواهم را نمی بینی
گناهم چیست جز عشق تو؟ روی از من چه می پوشی؟
مگر ای ماه! چشم بی گناهم را نمی بینی؟
3-جمعه 5 مرداد 1386 توسط Canniba
عشق همانند یک ساعت شنی است ؛ همانطور که قلب را پر می کند مغز را خالی می کند
4- چهارشنبه 14 شهریور 1386 توسط بهار
مگر می شود آدم فقط یکبار عاشق شود؟عشق ابدی فقط حرف است.پیش می آید که
آدم خیلی خاطر کسی را بخواهد.اما همیشه وقتی آدم فکر می کند که دلش سخت
پیش یکی گرفتار است٬یک دفعه٬یک موقعی٬یک جایی٬می بیند که دلش٬ته دلش٬برای
یکی دیگر هم می لرزد.اگر باوفا باشد دلش را خفه می کند و تا آخر عمر٬حسرت
آن دلرزه برایش می ماند.اگر بی وفا باشد٬می لغزد و همه عمرش عذاب گناه بر
دلش می ماند.هیچ کس حکمتش را نمی داند.هر دوتایش یک جای دل آدم را می
سوزاند.فقط یک احساس برای آدم می ماند٬اینکه کاش آن یکی راه را انتخاب می
کرد...
5- سه شنبه 14 اسفند 1386 توسط حمید
مرا در روزی بارانی دفن کنید تا آتش قلبم خاموش گردد و در
طابوتی بگذارید از چوب تا بدانند عشق من مانند چوب خاکستر شد
دستهایم را بر روی سینه ام قرار بدهید تا بدانند همیشه دوست
داشتم کسی را در آغوش بگیرم چشمهایم را باز بگذارید تا بدانند
همیشه چشم انتظار بودم صورتم را رو به غروب آفتاب بگذارید تا
بدانند عشق من غروب کرده و زندگی ام تمام شد . مرا در آفتاب
بگذارید تا بدانند عشق من شعله ور شد.
-------------------------------------------------------------------
به یادتان هستم به یادم باشید ...
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 9 بعد از ظهر  توسط سخنگو
|
سلام دوستان عزیز
مدت ها از بروز شدن وبلاگ می
گذرد ، متاسفانه گرفتاری های روزانه که برای هر شخصی وجود دارد و به نوعی مخصوص به
خود اوست نمی گذارد این وبلاگ را به روز کنم . اما امروز با یک شعر زیبا از جبران خلیل جبران در خدمتان هستم که بی ربط به
مسائل جامعه امروز هم نیست . امیدوارم از خواندن آن لذت ببرید …
هموطنانم
در جستجوی چه هستید ای
هموطنانم ؟
می خواهید که برایتان
قصرهای باشکوه
با لغاتی بی معنی
یا معابدی با سقف هایی
از رویا بسازم ؟
یا فرمانم می دهید
تا آن چه را ستمگران بنا
کرده اند ویران کنم ؟
آیا باید با سر انگشتانم
از ریشه بر کنم
آن چه را ریاکاران و
گنهکاران
کاشته اند ؟
بگویید آرزوهای احمقانه
تان را !
چه باید بکنم ، ای
هموطنانم
آیا باید چونان بچه گربه
ای
خِرخِر کنم تا خوشنود
شوید
یا چون شیری غرش کنم
تا خود را آرامش دهم ؟
***
من صدایتان کردم در سکوت
شب
تا نشانتان دهم
جلال ماه را و بزرگی
ستارگان را
اما شما از خوابتان
پریدید
از ترس بر شمشیر هایتان
دست بردید
و فریاد برآوردید :
دشمن کجاست ؟ باید در
آغاز خونش را بریزیم
***
آری اما مردمم مردند
به اتهام سکوت.
این جنایتی است که سر
افعیان نامریی به بار آورده اند
این غم نامه است بی صدا
و بی صحنه
و اگر مردمم بر ظالمان
حمله می بردند
با نام سرکشان می مردند
آن گاه می گفتم : مردن
در راه آزادی
شریف تر از زندگی در
سایه ی اطاعتی اجباری
***
به یادتان هستم به یادم باشید...
+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 1 بعد از ظهر  توسط سخنگو
|
سلام دوستان خوبم
بعد از وقفه ای سه ماه در خدمتان هستم با چند جمله زیبا از جبران خلیل جبران
از تمامی دوستان بازدید کننده متشکرم و امیدوارم از خواندن مطالب این وبلاگ لذت ببرید
جملات :
1- آیا سزاوار است مالک من شوی در حالی که برای تو نباشم ، آیا بر می تابی که جسمم برای تو باشد ولی
قلبم نه .
2- عشق عنان گسیخته جوانی ، مردانگی ای است رها از دلزدگی ها ، زنانگی ای است دلگرم از آتش مهر
و می درخشد با نور آسمانی که ژرف تر از آسمان ماست
3- عشق چنین است : آهی از اقیانوس احساس ، اشکی از آسمان اندیشه ، لبخندی از کشتزار روح .
4- عشق در جان ها همانند شراب است ، در جام آنچه از او نمایان گردد آب است و آنچه پنهان باشد مستی
5- زیبایی آن چیزی است که روح را جذب می کند ، به آن عشق می ورزد بی آنکه از او چیزی بگیرد
به یادتان هستم به یادم باشید
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 6 بعد از ظهر  توسط سخنگو
|